خودسوزی خورشید
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟ حس میکنم که وقت گذشته ست حس میکنم که "لحظه" سهم من از برگ های تاریخ است حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین حرفی به من بزن آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟ حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم. این روزها دلم شانه به شانه ی فروغ در کوچه های شهر قدم میزند و چشم می چرخاند بین آدم ها… این روزها زمین غربت مکرری ست که بوی تند نامردمی هایش مشامم را میازارد. این روزها تنهایی تیغ کندی ست که پیله ی بغض هایم را می درد. این روزها تاریکی پشت پنجره ی اتاقم رژه میرود و تمام تکاپویم شده پنهان کردن امید های کوچکم…این روزها زنده ام و ساده غمگین برای قلب هایی که دوستشان دارمو رنجانده ام و ساده دلخوش به تمام لبخندهایی که از یادم نمیرود …و فکر میکنم هیچ چیز زیبایی را از زندگی نمیگیرد جز دلتنگی. دلتنگ که باشی گسترده ترین دشت ها و گل و بلبلش با کوچه ی خاکی بن بستی که روزها رهگذری به خود نمی بیند ، فرقی نمیکند. دلتنگ تر هم میشوی اگر بدانی همه چیز فقط یک بار اتفاق می افتد و بعد زود میگذرد. حتی اگر باشند کسانی که حاضرند دنیایشان را بدهند برای لبخندت ، باز وقتی چیزی کم باشد کم است و دیگر کاریش نمیشود کرد. این روزها منم و پرنده ای که نمیدانم چرا هر شب پشت پنجره ی اتاقم آواز میخواند و انگار خاطراتم را شخم میزند… این روزها دلواپس کاکتوسهایم هستم که گل نمیدهند و از گرمی خورشید تشنه اند… من از میان ریشه ی گیاهان گوشتخوار می آیم و مغز من هنوز لبریز از وحشت پروانه ایست که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند. وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه میکردند وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا با دستمال تیره ی قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود ، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم،باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم. یک پنجره برای من کافی است… ادامه اش را گذاشته ام برای آخر این هفته که میروم تا برای فروغ شمع روشن کنم و شعر بخوانم… بدرود
| Design By : Night Skin |

