خودسوزی خورشید
به ازدحام کوچه ی خوشبختی نه ، به خوشبختی فکر میکنم...به اینکه آدما کی احساس خوشبختی میکنن...اصلا خوشبختی حسه؟آرزوست؟ هدفه؟ این طور به نظر میرسه که یه قالب ذهنیه و بسته به اندیشه و ویژگی های شخصی هرکس میتونه متفاوت باشه. به عقیده ی من توأم با اختیاره، در با هم بودنه و حداقل تو یه مجموعه دو نفره قابل تعریفه. به دل مربوطه اما با عقل در تضاد نیست پس از جنس احساساته و گاهاً منطق. با ظلم جمع نمیشه. با خودخواهی جمع نمیشه.لزوماً به مادیات بستگی نداره... شاید خیلی ساده بشه گفت خوشبختی لذت بردن از لحظات زندگیه و زمانی که آدم از زندگیش راضیه یا لذت میبره ، احساس خوشبختی میکنه... اگه نظر خاصی در این مورد دارید بفرمایید *** دلم هوای شعر کرده ، شعر بی دروغ ، شعر بی کلک مث طبیعت. طبیعت قشنگه چون چیزی رو به زور توش جا ندادن .همه چیز سر جای خودش و متعادله . شعر نابم اینجوریه ...دلم هوای شعر ناب کرده اگه سراغ داشتید لطفا برام بنویسید. یه نکته ای هم هست؛ به عقیده ی من شعر بیان اندیشه ی خاص شاعره و هر شاعری باید اندیشه ی خاص خودشو داشته باشه. تغذیه کردن از کلمات و ذهنیات و اندیشه ی دیگران هرگز به شعر ناب منجر نمیشه ... *** به دلیل اینکه نمیدونم کی به روز میکنم چند تا شعر میزنم تا کم کم به تازه ها برسم: * ایستاد دومی آرام گذشت سومی تبسمی کرد و طعنه زد سالهاست که با این بهانه به خواب میروند عقربک های منتظر ساعت من! «پاییز81» **** فراموش شده ام و مثل سیبهای باغ تنها وقتی مرا به یاد خواهی آورد که دستی غریبه برای چیدنم بلند شده باشد!!! «بهار 82» **** آقا همین جاها نگه دارید لطفاً نزدیک برج شیشه ای بن بست لادن او کار خوبی دست وپا کرده برایم در شرکت "سن" پست بالا احتمالاً یک کارمند ساده ی بی ادعا بود با تیپ معمولی به لبخندی مزیّن دنبال پولی بود در جیب سیاست آلوده شد دستش به خونهای تو و من حالا نشسته پشت یک میز کذایی ما مانده ایم و خط فقر و بچه و زن با نرخ بیکاری کسی کاری ندارد در جنگ قیمت، بورس سیمان، سنگ ، آهن پایین نخواهد رفت آبی از گلویم با دیدن آن فالگیر پیر ، سوسن آقا به جان بچه هایی که ندارید تا کوچه ی خورشید برگردید لطفاً «زمستان 83»
| Design By : Night Skin |

